تبليغاتX
پرده خاكستري
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
رود زنده
 

رود جریان یافت

زنده شد

و من هم

خدایا من در گذشته ام یا گذشته در من است ٬ آنقدر نزدیکم که گویی حال . شاید از حال لذت نمی برم یا شاید از آینده می ترسم .

خوب به خاطر دارم زمستان بود و رود و برف ٬ من بودم ...

امروز هم یادم آمد ٬ هستم !!

 

پ.ن: ساعت چنده ؟ هر چی هست می گذره و من بعدا دوست دارم !!

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/08/13 و ساعت 0:56 قبل از ظهر | 
نوستالژی
 

دلم می خواهد گاهی باز مرور کنم خود را بر پرده خاکستری سیگار

                                                                                             جلو چشمانم ...

 

 

 

پ. ن : هوای سرد مادی نیاصرم ... یادش بخیر ...

 

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/08/07 و ساعت 12:11 بعد از ظهر | 
گذر زندگی
 

و زندگی در گذر است خواه روی نیمکت کلاس نشسته باشی و خواه پای تخته ایستاده

و زندگی در گذر است خواه نفهمیده روی نیمکت نشسته باشی یا نفهمانده پای تخته

و زندگی در گذر است ...

 

 

پ . ن : تجربه و دوران جالبی است

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/07/12 و ساعت 11:45 بعد از ظهر | 
نه ....
 

من متولد ٬

مُردم

خانه آباد ٬

ویران شد

او عشق ٬

متنفر شد

و زندگی سلامی دیگر ٬

 خداحافظی کرد

 

پ .ن : کلمات گاه بد جور سر ستیز با هم دارند

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/06/18 و ساعت 1:16 قبل از ظهر | 
سفرنامه

 

پس از مدتي كه دلم گرفته بود و خواستم آب و هوايي تازه كنم و به قول خودمان آب به آب شوم هوس سفري معنوي همراه يارم به سرم زد . خوب از 1 ماه قبل به دليل سيستم منظم هواپيمايي و اسكان گردشگران ! آن هم در شهر مشهد ،  يكي از بهترين دفاتر تورهاي گردشگري شهر را انتخاب كردم و براي مدت 3 روز و 3 شب ! ( چنان قيد شده بود كه فكر 3.25 روز را هم نمي شد كرد ! ) در هتلي علي قول خودشان 4 ستاره ( بنا به مسائل امنيتي از ذكر نام آن خودداري مي نمايم !) به همراه بليط رفت و برگشت طياره جا رزرو نمودم .   

روز موعود فرا رسيد ، پرواز درست با 12.30 دقيقه تاخير انجام شد كه البته با توجه به آماري كه از روزهاي قبل به دست آورده بودم تاخير قابل توجهي نبود و مي شد گذاشت به حساب ساير وقتهاي از دست رفته مان در ... ( زياد باريك شديم و كم كم داريم وارد سياست مي شويم ) بگذريم ، پس از 1.30 دقيقه پرواز به فرودگاه مشهد وارد شديم . هر چقدر منتظر شديم ،  ساكهايمان بر روي نوار نيامد ، بعد از مدتي گفتند ساكهاي شما با پرواز بعدي خواهد آمد ، برويد برايتان مي آوريم !!

به به  ! گل بود به سبزه نيز آراسته شد . كاملا مي توان حدس زد كه به دليل اضافه نمودن بيش از حد صندلي و سوار نمودن مسافر تحمل مجاز وزن براي هواپيما به حد نهايي رسيده  و اجبارا بارها با پروازي ديگر فرستاده مي شود .

به هر ضرب و زوري بود خسته به هتل رسيديم ( ناگفته نماند كه 1 نهار و شام را هم از دست داديم كه نوش جان آنكه تناول كرد! ما كه بخيل نيستيم ) ، از آنجا كه لباسهايمان در ساك بود و ساك هم نبود !   ملبس و شيك خوابيديم ( البته كفشهايمان را در آورديم كه تختها از 4 ستاره به 3 ستاره نزول نكنند )  . حوالي صبح بود كه زيارتي رفتيم و معنويتي دريافت نموديم . پس از بازگشت از حرم به رستوران رفتيم و صبحانه اي خورديم و ناگهان به ياد سرنوشت ساكمان افتاديم چون كه سرتان درد مي آيد از نحوه رسيدن ما به ساك اين قسمت را با *** سانسور مي كنم .

همراه با مهمانواري گرم هموطنان مشهديمان !  ( از فروشندگان زعفران و نبات و تاپ و چادر تا رانندگان با انصاف تاكسي )  روز آخر فرا رسيد ، پس از بستن ساك و بازرسي اتاق از هر حيث و آماده شدن براي رفتن ناگاه تلفن اتاق به صدا در آمد . صدايي مردانه اما مليح گفت !: (( آقا امكان دارد شما 1 روز اضافه تر بمانيد البته هتل عوض مي شود و به 3 ستاره تقليل مي يابد هزينه اي جزيي هم دارد اما پرواز فردا بويينگ خواهد بود ...))

خوب نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت ، گذاشتيم به حساب طلبيدن اما رضا ( از بس زيارت کنندگان خوبي بوديم ! ) ، ماشين آمد و ما را به هتل ديگري برد و آن روز هم سپري شد و خوش گذشت .

پس از تسويه حساب با مبلغي جزيي !!  به فرودگاه رفتيم ( بماند كه شناسنامه هايمان با ماشين بعدي به دستمان رسيد ! ) پس از گرفت كارت پرواز متوجه شديم كه بويينگ توي راه پنچر شده ! و به جاي آن توپولوف فرستاده اند .

بالاخره سوار شديم و تا رسيدن به شهر خودمان از گرما نمرديم ! نا گفته نماند كه ساكمان با خودمان رسيد !!

 

پ ن 1 : سفر خاطره انگيز رومانسي بود

پ ن 2 : به ياد همه گذشتگان صوانح هوايي كشور

پ ن 3 :  عزیزم تولدت مبارك

پ ن ۴ : مهران جان پیوندتان مبارک

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/05/11 و ساعت 4:52 بعد از ظهر | 
سبک و آرام
 

رها شدم از قفس پیر مومنان نابخرد ٬ سبکم و آرام ٬ از اینکه تهی مغزان پر مدعا دیگر اطرافم نیستند ٬ کسانی که تک تک سلولهای مغزشان بوی متعفن حق کشی و ظلم را می دهد .

(( ... ما سالها تجربه داریم !...))

چه تجربه ای ٬ بریدن نان عده ای و تشخیص گناهکاری عده ای دیگر !!

(( ... ما توصیه می کنیم ...))

شما ؟!

شاید لطیفه سال را خوب بگویید اما در توصیه شک دارم !

ننگ بر شما که فرزندانتان دار مکافاتتان خواهند بود .

 

پ . ن ۱: خداحافظ مدیر عامل !!!

پ . ن۲: درود بر تولدی دیگر

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/05/11 و ساعت 12:15 بعد از ظهر | 
من همانم ؟؟
 

من همان دیروز ساحل زنده رودم

من همان دیروز تنهایم

من همان شبهای خسته از اویم

من همان شبهای ۴ نفر و یک دنیا حرف

من همان ساده

آه خدایا ...

من دیگر همانم ؟؟

 

پ . ن : آنان که می دانند می فهمند ...

|+| نوشته شده توسط حامد در 88/03/04 و ساعت 10:32 بعد از ظهر | 
سر در گم
 

آسمان همان رنگ

زمین همچنان ناهموار

و مردم بی رحم

اما من همان حامد نیستم

 

پ . ن : ؟؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در 87/11/29 و ساعت 11:23 بعد از ظهر | 
باد
 

می اندیشم به آنچه باد فکر می کند

باید رفت از روی بوته زار یا گند زار

از روی کوه یا دره

باید ندید

باید وزید

 

پ.ن : آری باید رفت

|+| نوشته شده توسط حامد در 87/10/23 و ساعت 11:49 بعد از ظهر | 
نمی دانم چرا ؟؟
 

نه می توانم بنویسم

نه می دانم چه می خواهم بنویسم

فقط نوشتم که بدانم هستم

شاید هم نوشتم که یادم باشد دیگر نیستم

نمی دانم ...

 

 

پ . ن : چند ماه شد .........

|+| نوشته شده توسط حامد در 87/09/12 و ساعت 6:5 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar