| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
مهاجر
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد . . . . |+| نوشته شده توسط حامد در 90/10/06 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |
بابا آب نداد . نان هم نداد چون خدا داد .
چه حس غریبی است پدر شدن . ترس از آینده فرزندم ٬ خوشحال از لطف خدا ٬ ترس از تربیتش ٬ خوشحال از نعمت و برکت او .
پ . ن : به تو پناه می برم و از تو یاری می جویم ... |+| نوشته شده توسط حامد در 90/06/08 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |
جیب مبارکم خالیست
شکم عزیزم اما گرسنه نیست جیب مبارکم خالیست شرافتم اما فروختنی نیست جیب مبارکم خالیست ظرف غیرتم پر عقده نمی گشایم ای جیبهای نامبارک پر شده از حرام چون جیب مبارکم خالیست |+| نوشته شده توسط حامد در 90/03/08 و ساعت 1:58 قبل از ظهر |
هر چه خواستم دلم را سفید کنم سیاه شد .
سیاه سیاه آنقدر که به رویم زده و آن را هم سیاه کرده . رویم سیاه که به دنیا آمدم . دلم سیاه که با شما هستم . روحم سفید که می روم از کنار شما .
یا حق |+| نوشته شده توسط حامد در 90/03/06 و ساعت 10:14 بعد از ظهر |
صدای خر خر اره اذیتم می کند ٬ صدای خنده مردم هم
هوا ابریست استوار ایستاده درخت ٬ سر بر آسمان می گوید : آی آدمها آی آدمها آنقدر کوچکید که نگاهتان نخواهم کرد و آنقدر بزرگ هستم که دم بر نیاورم گیرم مرا بریدید ٬ ریشه ام را چه می کنید ؟
پ . ن : ریشه ام را چه می کنید .......؟؟ |+| نوشته شده توسط حامد در 90/02/27 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |
نوای رفتن
در گوشم عجب زمزمه های رفتنی نواخته می شود .
پ . ن : و من خواهم رفت به زودی ... |+| نوشته شده توسط حامد در 90/01/08 و ساعت 8:43 بعد از ظهر |
آشفته ذهنم
دل زده ام به درياي سكوت و برايت با خنده حرف ميزنم براي تو كه نمي فهمي ، خاستگاه دلم نبودن است و جان براي ماندن . سياهم ، هيچ رنگي بالاتر از آن نيست رغمارغم زرد . شايد صدا زدم تو را .... هان فلاني ......... خوش باش كه اين نيز مي گذرد .
پ . ن : دستانم رغم زد ذهنم را بي سانسور و مشوش است چون نا امن از ايمنم |+| نوشته شده توسط حامد در 89/09/10 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |
منم آشنا 2
پرده اول :
شب - جايي - سكوت - چشمان گشاده - فرياد زنان پر شور من : بدنت ، بويت ، نگاهت مستم كرده ، سرخوشم ...
همان زمان ، جايي ديگر - چشمان نيمه باز - آرام و بي روح او: يك خيانت است ...
پ . ن : مي دانم كه مي شناسيم و مي داني كه مي شناسمت ... |+| نوشته شده توسط حامد در 89/06/25 و ساعت 2:8 قبل از ظهر |
منم آشنا
می دانم که می شناسیم و می دانی که می شناسمت ! برای تو می نویسم غریبه سخت است آسان گذشتن ٬ گذشتن از آینده برای غریبه آن آشنا سیمای تاریک در ذهنم زنگواره می زند .
پ . ن ... |+| نوشته شده توسط حامد در 89/06/24 و ساعت 2:57 قبل از ظهر |
وحشت
وحشت از تاریکی برای چیست ؟! ترس از سیاهی .. برای مرده سیاه می پوشیم چون ترس از مردن داریم ٬ پس مرگ تاریکی وحشت انگیزی است .. مدتهاست درون آدمها سیاه پوش است .. چون می دانند روح شان مرده است . پس آدمها وحشت انگیزند ..
پ . ن : سفید پوش درون تار خودم ...
|+| نوشته شده توسط حامد در 89/02/10 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() از بس تنم به تن این نامردمان خورد تاول زد اما خدا را شکر که روزی خواهم مرد .
حامد منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
دی 1390شهریور 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 آذر 1389 شهریور 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پيوندها
امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |